khaterate yeki yedoone 
قالب وبلاگ
لينک دوستان
آمار
  • آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 5
  • بازدید دیروز : 49
  • بازدید هفته گذشته : 5
  • کل بازدید : 61399

قصه مادربزرگم رامرور میکنم که...دو مادر بودندو دوفرزند

مادر موقع همراهی فرزند میگفت:مواظب خودت باشومادر دگر میگفت:ترا به خدا میسپارم!

خداوندا من هم فرزندم را به تو میسپارم که تو/بهترین نگهبانی.خدایا مرا یاری رسان تا فرزندم راانسان تربیت کنم با شان انسانی

خدایا طعم لذیذ انسانیت را به اوبچشان و عاقبتش را بخیر کن

 


[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 11:44 ] [ mamanbaba ]

سلاممممممممممم و ببخشیدددددددددد

 

 

 

31 شهریور تولدت بود نفس مامان با اینکه تصمیم نداشتم واست جشن بگیرم اما شد یه جشن تولد کوچولو و بامزه 

ولی مامانی شرمنده که اینقدر دیر آپ شدم  عکسات و نذاشتم

راستش واسمون یه مشکل بزرگی اتفاق افتاده 

همون شب تولدت دایی آرش مامان با موتور تصادف میکنه و الان یک هفته ی که تو کماست داییم این ماه عروسیش بود حالا که دارم این مطلب و برات مینویسم بغض همه گلوم و اذیت میکنه آخه داییم فقط26 سالشه 

از همه دوستان خوبم میخوام واسه داییم دعا کنن تر خدا براش دعا کنید 

نمیدونی چه ساعتها و روزای بدی سپری میکنیم 

از خدا میخوام به داییم کمک کنه

مامانی جون بازم ببخشید اینم یه چندتا عکس از شب تولدت که پدرم درومد تا نشوندمت  عکس انداختم ازت

ماشالا بهت که این روزها خیلی شیطنت میکنی خیلی خیلی.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 مهر 1392 ] [ 21:50 ] [ mamanbaba ]

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام:

سلام به همه سلام به همه ي دوستاي خوبم بعد 2 ماه تاخير اومدم هم دلم تنگ شده بود هم كلي خوشحال شدم از كامنت دوستاي خوبم

فكر نميكردم دوستاي خوبم اينقدر از نبودم ناراحت باشند راستش اينترنت خونه قطع بود و منم يكم تنبلي كردم واسه راه اندازي مجددش ولي دلم واسه همتون تنگ شده بود

خب بريم سر اصل مطلب كه گل پسر خوشكلمه مامان فداش بشه الهي چطوري عزيزم؟فدات بشم كه با شيطنتت كل وقت روزم و گرفتي

نفسم اتفاقات اين مدت  تو عكسات توضيح ميدم

حالا بريم سراغ عكسا::::::


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 مرداد 1392 ] [ 13:46 ] [ mamanbaba ]

سلام نفس ديروز بردمت شهر بازي واي كه چه شوقي داري وقتي نزديكه پارك ميشم اينم از عكساي قشنگت

خاطرات شایان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 12:31 ] [ mamanbaba ]

سلام عزيز مامان

قربونت برم كه روز به روز آقا ترو مردتر ميشي

ديروز با خاله راحله بردمت آرايشگاه پيش سامان فداش بشم كه مثل آدم بزرگا رو صندلي نشستي و جيكت هم در نميومد چند روز قبل بابا برده بودت آرايشگاه هميشگيت اما نميدونم چرا دوست نداشتي اونجا موهاتو كوتاه كنه گريه ميكردي و ميگفتي ماماني نميخوام بيا(كيا)(اسم اون آقاي آرايشگر بود)موهامو كوتاه كنه من اذيت ميكنهمتفکرمن هم نذاشتم بابا اونجا نگهت داره ميگفتي ميخوام برم پيش سامان(پسر عمو)بعد اينكه موهاتو كوتاه كرد بهم گفتي حالا ازم عكس بگير ولي دست نزنيا آخه سامان فشن كرده موهامو خراب ميشه

 

 

 

 

ماماني اين بلوز هم واسه عيدت سفارش داده بودم كه عكست روش چاپ بشه اما با بدقولي اقاي مغازه دار بعد عيد آماده شد

 

 

داشتم تو عكسات ميچرخيدم كه اين عكس و ديدم خاطره اولين راه رفتنت شب بود ما هم داشتيم فيلم ميديديم كه يهو ذوق كرديو از جات بلند شدي واي چه شبي بود چقدر ديدن بعضي صحنه هاي زندگي خوب و لذت بخشه

 

دوست دارم عزيزم

[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 23:37 ] [ mamanbaba ]

سلام پسر خوشكلم

ماماني ميخوام امروز واست خاطره زايمانم و ثبت كنم تا تو بهترينم بدوني به ماماني چي گذشت وچطور

با ديدن تو همه ي اونا از يادم رفتن

آره قشنگم زايمان مامان خيلي بد بود ولي ارزش اينو داشت كه تو گل پسرو تو بغلم بگيرم و همه دردو و همه غماي دنيارو از ياد ببرم

ماماني از يك ماه قبل از زايمان تصميم گرقتم سزارين كنم هم بخاطر درد زايمان طبيعي هم اينكه احتمالا شما چند روز از مهر گذشته بدنيا ميومدي اونوقت يك سال از مدرسه عقب ميوفتادي اما عزيزم يه چي بگم به كسي نگييا (بيشتر بخاطر ترس و استرس بود)

خلاصه بگذريم قرار ما با دكتر تاريخ 30 شهريور شد تو بيمارستان كتالم رامسر واي روزاي آخر خيلي استرس داشتم واسم هر روزش به اندازه يك هفته بود تا اينكه شد 29 شهريور هم خوشحال بودم هم پر از استرس اما از خوشبختي و خوش شانسي(ميگم خوشبختي دليلشو هم ميگم)غروبش بهمون خبر دادن كه سي ام تو كلينيك دكتر بيهوشي نيست و تاريخ زايمان افتاد واسه سي و يكم

واي ماماني نميدوني چه حال بدي داشتم اعصابم بهم ريخته بود خوب ديگه ساعتهاي آخر انتظارم بود فكر كردن به اينكه يه روز ديگه هم بايد اين استرس و تحمل ميكردم حسابي آشفتم كرده بود.

مادر جون و بابايي خيلي آرومم كردن يادمه كه ماماني ميگفت دختر جونم شايد مصلحت و حكمتي باشه

خلاصه مامان سرتو درد نيارم بالاخره روز 31 هم رسيد و بگذريم از اينكه ماماني تا صبح نخوابيدم

دلم از صبح پره استرس و اضطراب و كنارش يه دلشوره عجيبي داشتم ساعت نزديك به 7 از خونه

راه افتاديم قرار بود 7.30 دقيقه اونجا باشيم

يادمه تو راه به بابايي گفتم اگه من بر نگشتم مواظب پسرم باش نميدونم چرا اين حرف به دهنم

اومد اما بابا از دستم خيلي ناراحت شد

رسيديم اونجا بعد كاراي اوليه قبل عمل دقيقا 8.30 دقيقه تو اتاق عمل بودم

دكتر بيهوشي خيلي باهام خوش و بش كرد بعدشم ام سوال كرد كه بيهوشي ميخواي يا بيحسي منم بيهوشيو ترجيح دادم

ديگه نفهميدم كي بيهوش شدم

 

ساعت 9.15 دقيقه بود گل پسرم بدنيا اومدو يادمه تو عالم هپروت كه  تازه بهوش اومده بودم اولين حرفم

اين بود كه چند كيلو هستي و بعد اينكه شنيدم مادر جون گفت 3.700منم گفتم اوه ه ه ه

اونوقت همه خنديدن

بعد اينكه كم كم هشياريمو بدست آوردم متوجه يه صحبتايي شدم  متوجه شدم مامان ناراحته و يه چيزايي به دكتر ميگه

خوب كه دقت كردم متوجه شدم كه انگاري رحمم جمع نميشد و دكتر داشت مامانو آروم ميكرد كه داره تلاشش و ميكنه

يه كيسه يخ رو شكمم بود و من حتي ذره اي سرماشو حس نميكردم پرستارا هم چپ و راست به شكمم فشار مياوردن تا رحمم جمع شه اما از جمع شدن خبري نبود پوست شكمم سياه سياه شده بود

دكتر مامان و آروم كرد گفت با كمپرس يخ كم كم خوب ميشه و اينكه چون عمل داره بايد بره

دكتر رفت و از جمع شدن رحم من خبري نبود تا ابنكه دكتر حقيقي كه يكي از بهترين دكتراي اين شهره  از شانس خوب من اون روز تو اون كلينيك عمل داشت و اومد يه سر بهم بزنه كه متوجه حالت غير عادي من شد و بعد همه رو از اتاق بيرن كردو ازم خواست قوي باشم  اگه خيلي درد داشتم هرچي خواستم جيغ بزنم

دكتر ميخواست از راه ماساژ دستي رحمم رو جمع كنه  من از شدت درد به خودم ميپيچيدم و اينقدر كه جيغ زدم احساس ميكردم تارهاي صوتي گلوم پاره شده

خلاصه تموم شد  و رحمم جمع شد  اينكه قبلا گفته بودم از خوش شانسي تاريخ عملم يه روز عقب افتاد دليلش همين دكتر حقيقي بود چون روز قبلش كه تاريخ اول عملم يعني سي ام بود دكتر اونجا نبود و الان معلوم نبود چي به سرم اومده

خدا بهش سلامتي بده و هميشه براش دعا ميكنم

اما ماماني وقتي همه ي اينا گذشت و ترو كنارم آوردن انگاري دنيارو بهم دادن نميدوني چه حس خوبي بود همون لحظه با همه وجود عاشق اون صورت معصومت شدم

و اينطوري شد تو شدي همه دنياي من

راستي اين  يادم رفت بگم كه من نسبت به ماماناي ديگه كه با هم زايمان كرديم يه روز ديرتر مرخص شدم  ووقتي اين خبر و بهم دادن زدم زير گريه آخه دوست داشتم زودتر بيام خونه و رفتن اون مامانا با ني ني هاشون واسم يه حسرت بود اما پرستار ميگفت فقط با مسيوليت خودت ميتوني بري چون پلاكت خونت پايينه و خون زيادي از دست دادي

اينم عكس روز بدنيا اومدنت عزيزم 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 ] [ 23:49 ] [ mamanbaba ]

 من حداقل 15 حقیقت رو راجع به شما میدونم

1.الان توی اینترنتی

2. الان توی وبلاگ باحالی هستی(اعتماد ب نفسو باش).

3. یک انسان هستی

4.الان داری پست منو میخونی

5.تو نمیتونی با زبون بیرون بگی ژ

7.الان داری امتحان میکنی

8.الان خنده ات گرفت

9.اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداخته ام

10. الان چک کردی ببینی واقعا جا انداختم عدد 6 رو یا نه

11. الان باز خندیدی

12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چند بار نوشتم

13. الان چک کردی ببینی کدومه

14. پیداش نکردی و داری فحشم میدی

15. ولی نمیدونی که منم درم به تو میخندم چون منظورم عدد 1 بود که 8 بار تا الان نوشتم :

 

[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 12:50 ] [ mamanbaba ]

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید،
بگویید، ما داریم گوش می کنیم ...

خداييش اينجوريم نيستااااااااااااااااااااااااااااازبان

 

تفاوت عطسه دخترها و پسرها

عطسه دختر : --------------- ­->عتسي ...!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
عطسه پسر :--------> هاتشوبيسخلبوهوو ­ووووووطراشش...! ­! :)
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ


خداييش حقيقتيههههههههههههههههههههنیشخند

 

 


 

[ چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ] [ 14:28 ] [ mamanbaba ]

سلام به گل پسري     

سلام به دوستاي خوبم

يه سلام داغ داغ به دوستاي وبلاگيمون كه با نبودمون هم به يادمون هستن و مارو شرمنده ميكنن

همتونو دوس داريم و دست همتونو ميبوسيم

پسر قشنگم كه اين روزا بازيگوش تر شده و يه خورده مامان و با گريه كردناش ناراحت ميكنه 

قربون دل كوچيكت برم كه حتي تحمل يه دعوا و اخم كوچولوي مامانو نداري سريع مياي بوسم ميكني و ازم ميپرسي دعوام كردي؟؟؟؟؟

و خدا بخير كنه اگه بگم آره......حالا اشك نريزو كي بريز

ميدوني ماماني بعضي وقتا از گريه هاي زيادت  چطوري ميشم؟؟؟؟   колобок   

 

آره ماماني همه اين حالتارو پيدا ميكنم

اما از حق هم نگذريم كنار اين گريه كردنات خيلي كاراي خوب ديگه هم داري كه مامان و به وجد مياره

كارايي مثل اجتماعي بودنت مثل ادبت يا هوش و استعدادت وقتي با هم تو ماشينيم مسير و خيابون همه آشناهامونو كه رفت و آمد ميكنيم ميشناسي

عزيز مامان خيلي خيلي با احساس و دل كوچيك و مهربون كه همه و همه با اولين برخرد عاشقش ميشن 

اين سه چرخه رو دايي ساسان واسه تولد 2 سالگيت خريده بود كه خيلي هم دوسش داري

   

 

وقتي خونه مادر جوني ميري اولين كارت اينه كه در اين دوتا كشوي بيچاره كه با پهن ترين چسبها هم توسط شما باز شدنو دراري و محتوياتشو بهم بريزي

واما جريان اين ماهي

 

اين ماهي آكواريوم با هيچ ماهي ديگه و حتي لجن خور و لاك پشتي نميسازه  ميخواد به همه آسيب برسونه اما وقتي شما لباتو ميچسبوني به شيشه ميادو ميخواد كه بازي كنه و شما هم كلي ذوق ميكني

    

اي جون قربون خنده هات

 

اينم دايي امير حسين كه نظر كل فاميل اينه كه شما شبيه دايي كوچيكت امير حسين هستي

 

خب ماماني من ديگه بايد برم شام مهمون داريم و ماماني هم كلي كار دارم تا بعد....................

خاطرات شایان
[ سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 ] [ 18:17 ] [ mamanbaba ]
[ دوشنبه 26 فروردين 1392 ] [ 15:39 ] [ mamanbaba ]

سلام سلامي به زيبايي بهارвоздушные сердечки

مثل ماهي زنده

مثل سبزه زيبا

مثل سمنو شيرين

مثل سنبل خوشبو

مثل سيب خوش رنگ

 و مثل سكه

با ارزش باشي عزيزم

مامان واست بهترينارو آرز ميكنم.

عزيزم الان اومدم فقط عكسهاي هفت سين و كنار شما بزارم

آخه مهمون داريم ماماني

 

خاطرات شایان
ادامه مطلب
[ يکشنبه 4 فروردين 1392 ] [ 23:49 ] [ mamanbaba ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام این وبلاگ پسرم شایانه براش مینویسم تا بزرگ بشه و ببینه مامان چقدر عاشقش بوده و هست
امکانات وب